آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفرنامه اردیبهشت 91

1391/2/10 12:50
نویسنده : مامانی
1,016 بازدید
اشتراک گذاری

ما هم از فرصت  ٢ روز تعطیلی ٦/٢/٩١ استفاده کردیم و به کوه و دشت زدیم . جای همگی خالی . طبیعت در هر نقطه ای ویژگی های خاصی داشت . در این مسافرت کوتاه آیلایی هم دخمل خیلی خوبی بود فقط گاهی یادش می رفت که باید رو صندلی مخصوصش بشینه .

آیلا در گردنه حیران1

اینجا گردنه حیرانه که طبیعت فوق العاده با هوای بسیار مطبوع و خنکی داشت . آیلا به محض پیاده شدن و با دیدن اون منظره زیبا با عجله شروع به راه رفتن به طرف گلها کرد .

 

 

آیلا در گردنه حیران2

کمی هوا بادی بود و به همین خاطر دو تا کلاه سر آیلا گذاشتیم . از دماغشم معلومه که هوا کمی سرده

آیلا در گردنه حیران 3

 

آیلا در گردنه حیران4

آیلا می خواد از زیر دست بابایی فرار کنه

 

آیلا و گاوی

در مسیر رشت خانمی برای اولین بار یک گاو واقعی رو از نزدیک می بینه . هوا هم گرم شده و نازدونه با لباس رکابی از پنجره ماشین آویزون شده

 

آیلا و بستنی

آیلایی  اولین  بستنی عمرش رو در لیسار نوش جان کرد. البته اولش سریع با زبونش پس زد ولی کم کم که مزه اش رو فهمید با اشتهای کامل خورد .

لب و لوچه رو نگاه

آیلا در ساحل گیسوم1

آیلایی برای اولین بار دریا رو می دید

اینجا هم ساحل گیسوم هست که آیلا با دیدن اسبها هیجان زده شده بود و دائم می گفت آت ( اسب) تازه یاد گرفته بود و می گفت دلیا ( دریا) و قای( قایق).

آیلا در ساحل گیسوم2

آیلا در جنگل گیسوم1

این هم جنگل بسیار زیبای گیسوم . چه با حال پاهاشو جمع کرده و با دستهاش نگه داشته

آیلبا در جنگل گیسوم2

از شدت گرسنگی به نون خالی و دوغ حمله برده بود . ای جانم

آیلا در جنگل گیسوم3

نوش جونت مامانی

آیلا در ساحل قرق1

اینجا هم ساحل بسیار زیبای قرق هست . آیلا کلا با احتیاط در کنار دریا راه می رفت وقتی خواستیم کمی دستش را به آب بزنیم چنان گریه ای کرد که از گریه واکسن زدن بدتر بود . ای بابا نترس خوبه تو آب نینداختیمت. کوچولو

عینک آفتابی

این دخملی ما هم بزرگ شده و خودش صاحب عینک آفتابی شده اما هنوز دست از پستونک خوردنش برنداشته .

کیک خوری

محوطه محل اقامت در  اردبیل .خانمی داری کیک می خوری یا داری اونو  بررسی می کنی

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

ناهید مامان اروین
10 اردیبهشت 91 14:05
سفرنامه جالبی بود...همه رو خوندم.... جای زیبایی بود....لذت بردم
خاله حسنا
10 اردیبهشت 91 14:41
دست مامانی درد نکنه با این همه عکسهای خوشگل....خاله دلیا که ترس نداره...موش بخوره توروووو..چه خوردنی شدی با او پیرهن رکابیت..آیلا همچنان عاشق کیکه!


آره جونم
مامان آرشیدا قند عسل
11 اردیبهشت 91 10:03
عزیزم همیشه به گشتن ، چه تجربه خوبی بوده واسه دخملی پس شما هم هندونه مامانی هستی!!!!! ( آرشیدا هم لباس هندونه ای داره ) یه عالمه بوسسسسسسسسسسسس واسه گلی که بستنی شو تا آخر خورده


بله این هم هندونه ما هست خدا همه هندونه های مامان و بابا ها رو حفظ کنه هندونه خوشگلتونو ببوسید


مامان فرنيا
11 اردیبهشت 91 10:44
واي چه عكسهاي قشنگي ادم بايد در باره همش يك چيزي بنويسه از عكسي كه توي ماشين داري گاوه را نگاه ميكني خيلي خوشم امد اينجور نگاه كردنها يعني تمام حوش و حواس واسه يادگيري و به ذهن سپردن جمع جمع شده
خيلي دختر نازيه كه پيش بند و عينك را حاضر تحمل كنه
من عاشق نگاه كردن به غذا خوردن ني ني هام خيلي خوشمزه و با دقت و بانمك غذا ميخورن كارهاشون جالبه


دقیقا هر چی از دهن ما خارج می شه تکرار می کنه . ولی خاله خیلی چیزا رو هم تحمل نمی کنه .


مامانی ثنا جون
11 اردیبهشت 91 10:44
آفرین دخمل ناز که مامانی رو تو سفر همراهی کردی جای مارو هم خالی می کردی ناز دونه


جا تون حسابی خالی بود خاله جونی. ثنا جون و محمد امین جونو بوسسسسسسسسسس
مامان فرنيا
11 اردیبهشت 91 10:46
يادم رفت بگم اين اولين دفعه بود ايلايي بستني ميخورد ديگه دردسرتون شروع شد حالا هر جا ببينه ميخواد حتي وقتي خداي نكرده سرما خورده باشه انوقت دردسر را كاملا درك ميكنيد



آره قربون اون دهنت ای گفتی
مامان آتین
11 اردیبهشت 91 17:05
ای جااان همیشه به تفریح چه جاهای قشنگی رفتین دلم دریا خواستتتتتتت
بوووووووووس


امیدوارم به زودی بروید
انیس کوشولو
8 خرداد 91 23:33
سلام مامانی...ماشاا..به این گل دخترتون
خدا حفظش کنه..
ممنون به کلبه ما هم اومده بودین
وخوشحالم از اینکه آیلا جونم جزئی از خاطرات انیس منه....
با افتخار لینکیدمتون


ممنون من هموبلاگ این کوچول موچولو رو با افتخار لینک کردم